با سلام خدمت دوستان عزيز،امروز يه مطلبي در مورد افتخار شهرم، شهيد بزرگوار مجيد بقايي براتون گذاشتم راستي نظر نداده نري ها...!؟
زندگينامه شهيدشهيد بقايي
در بهمن ماه سال 1337 ه . ش; در خانوادهاي معتقد و مذهبي در شهر بهبهان چشم به جهان گشود. هيچكس نميتوانست عظمت روحي نوزاد ناتوان آنروز را در 22 سال بعد شاهد باشد، گرچه از همان ابتدا با رفتار متينش در خانواده و علاقهاش به مسائل مذهبي و رعايت آنها درسنين 10-12 سالگي رشد فكري و فرهنگي او مشخص و نمايان گرديد. از تكبير گفتن در مسجد محل آغاز كرد و تا آخر عمر از مسير اسلام و پيروي از روحانيت متعهد خارج نشد. هوش سرشار و استعداد بالاي وي باعث شد تا تحصيلات كلاس پنجم و ششم( نظام قديم ) را در عرض يكسال در يكي از مدارس بهبهان بگذراند و سپس رشته رياضي را براي ادامه تحصيل در دبيرستان انتخاب كند. پس از سپري كردن تحصيلات دبيرستان و گذراندن كنكور، در رشته مهندسي شيمي دانشگاه اهواز پذيرفته شد، اما اين رشته نظرش را تامين نكرد و گفت: من بايد كاري را به عهده بگيرم كه واقعاً بتوانم خدمت به اين مردم مست ضعف بكنم.به همين دليل سال آخر دبيرستان را مجددا طي كرد و ديپلم رشته طبيعي را اخذ نمود و اين بار پس از شركت در كنكور ، در رشته فيزيوتراپي دانشگاه اهواز قبول شد.علاوه بر درس، مجيد را مي توان يكي از فعالترين دانش آموزان دبيرستان در زمينههاي مختلف و ورزشي ، سياسي، ديني و اجتماعي دانست.
در سال 1354، فعاليتهاي او در دانشگاه شكل گرفت و تماسهايش تشكيلاتي شد. وي براي مبارزه با رژيم شاه نقش تعيين كنندهاي را در رهبري مبارزات دانشجويي دانشگاه اهواز و غير دانشگاهيان به عهده گرفت. در سالهاي 55 و 56 كه مبارزات ملت مسلمان به اوج خود نزديك ميشد او از عناصر هدايت كننده تظاهرات عليه رژيم بود.
در همين هنگام با برادران گروه منصورون ارتباط بيشتري برقرار كرد. فعاليتهاي اين گروه در بهبهان عبارت بود از: آگاهي دادن به مردم، متشكل كردن برادران حزبالله، انجام عمليات نظامي عليه عمال رژيم شاه و ...
در بدو تشكيل اين گروه وارد شاخه نظامي شد و رهبري برخي عمليات مسلحانه را در آن زمان به عهده گرفت.
او حتي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي براي جلوگيري از اقدامات احتمالي چماق به دستان شاه، تيمهاي گشتي را براي حفظ و امنيت شهر و نواميس مردم سازماندهي كرد و با همكاري برادران ديگر طرح تشكيل تعاونيهاي امام را براي تامين مايحتاج مردم ارائه داد.
شهيد بقايي نسبت به اصالت حركتهاي انقلابي تعصب داشت و در جريان انقلاب، در همه صحنهها فعالانه شركت ميكرد و با هوشياري خاصي ترفندهاي دشمنان اسلام بويژه منافقين را شناسايي و در جهت خنثي نمودن آنها اقدام مينمود.
نقش شهيد پس از انقلاب اسلامي
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در دادگاه انقلاب اهواز مشغول به كار شد.
شهيد بقايي در خنثي كردن و سركوبي توطئه آمريكايي خلق عرب (كه در خوزستان راهانداخته بودند) نقش چشمگيري داشت، به طوريكه با زحمات و فداكاريهاي او، ضربات شديد و مهلكي به اين گروه دستنشانده وارد شد.
كار نظامي او پس از انقلاب هم ادامه داشت. فعاليتش را در اين زمينه با حضور در كميته و شهرباني آغاز كرد و اقدامات همهجانبهاي را در جهت به دام انداختن سرسپردگان رژيم پهلوي كه در آن زمان متواري بودند، انجام داد.
در كنار اين فعاليتها او معقتد بود كه جامعه بعد از پيروزي انقلاب احتياج به كارهاي فرهنگي دارد. به همين خاطر به تشكيل كانون نشر فرهنگ اسلامي در بهبهان پرداخت، كه فعاليتهاي اين كانون در زمينههاي فرهنگي – تبليغي شهر بسيار موثر بود.
شهيد بقايي به علت تبحر و ذوقي كه به كارهاي تبليغاتي داشت در زمينه تهيه پوستر، نوار سخنراني، فيلم، ويديو، طراحي، نقاشي و خطاطي وارد عمل شد و نمايشگاهي از جنايات رژيم شاه و اسناد ساواك در شهر بهبهان را به نمايش گذاشت. او خود طراح و خطاط زبردستي بود و با خط زيبايش، احاديث اهل بيت عصمت و طهارت (ع) را مينوشت و بر در و ديوار شهر نصب ميكرد.
با گذشت مدتي از پيروزي انقلاب اسلامي به دانشگاه رفتو هنگامي كه بنا به فرمان حضرت امام(ره) در خرداد سال 1358 جهاد سازندگي تشكيل به عضويت جهاد بهبهان درآمد و مدتي در آنجا مشغول فعاليت بود.
وي تا اوايل جنگ تحميلي تقريباً با همه ارگانهاي انقلابي در ارتباط بود و با حضور فعالانه خود و ارائه راهحلهاي ابتكاري باعث حفظ روح اميد، تحرك و نشاط در همگان ميشد.
پيش از آغاز جنگ تحميلي به توصيه سردار محسن رضايي (فرمانده محترم كل سپاه) به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست و در واحد روابط عمومي (تبليغات – انتشارات) سپاه اميديه به فعاليت مشغول شد. با تشكيل دفتر هماهنگي و تحقيق و بازرسي در سپاه خوزستان وانتخاب شهيد دقايقي به عنوان مسئول اين دفتر، وي جهت همكاري با ايشان به اهواز منتقل شد.
زندگي پرافتخار اين شهيد بزرگوار پيوسته قرين با عبادت و زهد و خداجويي بود، او از كودكي به مسائل مذهبي علاقمند بود و چند سال قبل از اينكه به سن تكليف برسد، نماز ميخواند و روزه ميگرفت و احكام ديني را به خوبي عمل ميكرد.
از كودكي با مسجد مانوس بود و به طور فعال در جلسات قرائت قرآن شركت ميكرد و توجه زيادي به دعا و زيارت ائمه اطهار (ع) داشت، آنقدر براي ذكر مصائب اهل بيت(ع) اهميت قايل بود كه ميگفت: همين مراسم روضهخواني ما را نگه داشته است.
براي اقامه نماز اهميت فوقالعادهاي قائل بود. همواره تلاش ميكرد نماز به جماعت خوانده شود. در هنگام بجاآوردن فريضه نماز آنقدر خشوع داشت كه وقتي برادران همرزمش او را در آن ميديدند به حالش غبطه ميخوردند.
شهيد بقايي علاقه زيادي به حضرت امام خميني(ره)، و روحانيت داشت و فقط با حركتهايي كه در خط امام بود و با كلام روحاني معظمله مطابقت داشت، همراهي ميكرد.
معتقد بود كه گروهگرايي براي انسان تعصب و عجز فكري بوجود ميآورد و ميگفت: شما فقط ببينيد حضرت امام خميني(ره) چه ميگويد، از آن تبعيت كيند.
در مبارزات سياسي – مذهبي هرگز خودسرانه عمل نميكرد و سعي بر اين داشت كه مبارزاتش در مسير مكتب باشد، در واقع، انقلابي بودن مجيد با مكتبي بودنش قرين بود. و سعي ميكرد در زندگي، كار و مبارزه، با جواز شرعي عمل كند.
شهيد بقايي علاقه عجيبي به نيروهاي بسيج مردمي داشت و هرجا مشكلي پيش ميآمد از آنها دفاع ميكرد. رفتار او با نيروهاي بسيجي آميخته با ملاطفت و مهرباني بسيار بود. با آنها نشست و برخاست ميكرد و با آنها غذا ميخورد. بارها مشاهده ميشد وقتي در مسيرش بسيجيها را ميديد، از ماشين پياده شده و با آنها مصافحه ميكرد. او ميگفت: يكي از رمزهاي موفقيت ما قدرداني از نيروهاي مردمي است.
تيمسار دريادار شمخاني (فرمانده محترم نيروي دريايي) در اين مورد ميگويد:
اصلاً مجيد خودش يك بسيجي بود. اگر ميخواستيد بدانيد بسيجي چه كسي است بايد سراغ مجيد ميرفتيد. البته بسيج به مفهوم از جان گذشته، به مفهوم عاشق ولايت و حضرت امام خميني(ره)، به مفهوم منتظر امام زمان(عج)، به مفهوم ذوب شده در خط امام حسين(ع). پاسداران فراواني هستند كه بسيجياند و يكي از اين پاسدارها مجيد بود.
شهيد بقايي از جمله كساني بود كه هيچگاه خود را در ميان عناوين و مقامها گم نكرد و شخصيت والاي الهياش را به اين مسائل نفروخت. او با تمام امكاناتي كه ميتوانست در اختيار داشته باشد، فردي بسيار قانع، متواضع، باوقار، منصف و كم توقع بود.
سردار فرماندهي محترم كل سپاه در توصيف ايشان چنين گفتهاند:
شهيد بقايي اسوه تقوي بود و تقواي ايشان در جبهههاي جنگ مشخص و روشن و زبانزد خاص و عام بود. از جمله فضايل خوب و زيبايي كه ايشان داشت اين بود كه حتي در بين راه كه وقت نماز ميرسيد از ماشين پياده ميشد و نماز را به موقع (ولو در كنار جاده) ميخواند.
نمازهاي شب و دعاهاي خاص ايشان و آن اخلاق و حجب و حياي خاصي كه در قيافهاش نهفته بود از او يك اسوه تقوي بوجود آورده بود و هنوز هم كه هنوز است از شهدا اسوه ما مجيد بقايي است.
آنقدر به فكر قيامت بود كه هرگاه در جلسات سخنراني از عقوبت خدا سخن گفته ميشد اشك ميريخت. شهيد بقايي تاكيد و اصرار خاصي بر خواندن دعاي عهد در هر روز داشت و مستحبات و واجبات خود را به دقت انجام ميداد.
با قرآن انس عجيبي داشت.همواره يك جلد قرآن كوچك با خود به همراه داشت و در هر فرصتي به تلاوت آيات آن ميپرداخت و سعي داشت آن را حفظ كند.
وصيت نامة شهيد مجيد بقائي
بسم الله الرحمـن الرحيـــــم
سلام و درود و دعا بر امام و امت امامي كه ما بايد با تلاش و جهاد و ايثار و شهادتمان رهبري و امامت جهانيشان را عينيت بخشيم و جهان انقلابي و اسلامي بسازيم . انقلاب خونينمان سنگر كفر جهان را عقب نشانده و اين بار با رحمت خدائي ‹‹ جنگ ›› مقدمه اي شده براي تشكيل اتحاد جماهير اسلامي ‹‹ انشاء الله ›› و بدانيد كه اين وضع ، ايثارمي خواهد و خون ، كه پيامدش نصر الهي است كه پيروزي اسلام در اثر رنج و سعي و كوشش زجر و ناراحتي و خون دادن است .
بله ما هم مي جنگيم و تن به هيچ گونه سازش نمي دهيم و با شعار هميشگي مان يا فتح يا شهادت مي جنگيم و بر سياست ‹‹ نه شرقي و نه غربي ›› سرسختانه پامي فشاريم چون معتقد به خدائيم . و خواهران هيچگونه اندوه حزني به دل راه ندهيد چون ايدان آزمايش است و زمان امتحان و شما برتريد اگر مؤمن باشيد و از رهبرعصارة مكتب بياموزيم كه چون كوه استوار در مقابل دشمن و چون كاه در مقابل خدا و من هم در مقابل مصائب بايد همچون كوه باشيم . خدايا معبودم اي ل آنكه همه چيزم از توست . اي آنكه در كاغذ نمي گنجي و نه با قلم وصف مي شوي آنچنان تار و پودم آغشتة به گناه است كه فعلاً ياراي صحبت ندارم و هر وقت مي خواهم زبان گشايم شرمند ام .
با اين وضع رحمي بر من كن . مرا ببخش ، مي دانم كه بخشنده اي ومهربان ، بارها فكر كرده ام با خود و نهايت به اين نتيجه رسيده ام كه فقط در لباس شهيد و با محتواي شهيد مي توانم در دادگاهت حضور يابم بجز اين هرگز ، كه شرمنده ام و رسوا .
خدايا شاكر از اينكه تا اين حد هدايتم كردي . خدايا اگر قدمي در راهت برداشتم از من بپذير . معبودم مي دانم كه چيستي ولي در دل خانواده مان صبري وافر بگذاركه مي دانم بدون اين مسئله تحمل چنين مسئله اي را ندارند . خدايا ملتسمانه مي گويم و بارها گفته ام كه جگر گوشه امت امام عزيز خميني كبير را تا ظهور حضرت مهدي ( عج ) براي امت نگهدار . ‹‹ آمين ››
خدايا ، بار پروردگارا آن كساني كه حافظ انقلابند حفظ و دشمنان انقلاب را نابود بگردان . ‹‹ آمين ››
خدايا بخوبي مي دانم و برايم ملموس است كه بهترين ها را بسويت مي كشي و حجابشان را مي دري و من اين را در خود نمي بينم ولي شايد دگرگوني در درونم چنين فيضي را نصيبم كرد .
خدايا ديگر دعايم سلامتي مجروحين و صبر به معلولين مي باشد .
و ما خانوادة عزيز و پدر و مادرخوبم كه خيلي عذابتان دادم و هميشه به شما مي گفتم براي اسلام مي خواهم خدمت كنم و شما بنا به علائق مي گفتيد بالاخره از دست ما مي روي و اينكار را نكن و هميشه به شما مي گفتم و آخرين بار هم مي گويم كه من و ما و شما و همه از كس ديگريم و هر وقت امانت را بخواهند پس مي گيرد و كسي را دخل و تصرفي در آن نيست .
بهر جهت نمي دانم مي پذيرد يا نه ولي انشاءالله مي پذيرد . و حتماً مرا مي بخشيد و حتماً بر زبان آوريد كه تو را بخشيدم .
خدا به شما صبري دهد و صبور باشيد كه درجه امر انسان صبور صابر بسيار بالاست. مادر ، اگر صبر كردي فاطمه زهرا ( س ) به تو مرحبا مي گويد و ملائك تو را دلداري مي دهند .‹‹ انشاء الل››
و اما برادرم حميد ! در همين راه كه هستي به جمهوري اسلامي خدمت و پايه هاي جمهوري را محكم بگردان كه خدا ياري و دايتت مي كند و اصلاً به اين دنياي پست وبي ارزش دل مبند كه فقط اسباب آزمايش است و امتحان.
و برادر و خواهرم ! شما هم قدر جمهوري اسلامي را بدانيد كه نعمت بزرگي است و كوچكترين كفران نعمت محاكمه دارد و جداً هميشه بفكر اسلام باشيد .
‹‹ انشاء الله›› و همگي شما مرا ببخشيد و التماس دعا دارم .
و امادوستان خوبم برادران و خواهران ! شما هم از من رنجيدگي داريد از شما مي خواهم كه مرا ببخشيد و اگر بدي كرده ام از من بگذريد . تذكرم اين است كه امام را رها نكنيد .
و از كلية اقوام ، آشنايان ، دوستان طلب بخشش ميكنم و اميدوارم كه اگربدي كرده ام ببخشند . حتماً برايم دعا كنيد . حتماً براي امام و براي من و براي مؤمنين را فراموش نكنيد .
والسلام
بندة حقيرو ذليل ـ خدمتكار اسلام اگر خدا بخواهد
التماس دعــــا
شوش دانيال ـ 30 / 2 / 60
مجيد بقــــــائي
قدر جمهوري اسلامي را بدانيد كه نعمت بزرگي است و كوچكترين كفران نعمت، محاكمه دارد و جداً هميشه به فكر اسلام باشيد.
... هيچگونه اندوه و حزني به دل راه ندهيد، چون ميدان آزمايش است و زمان امتحان. شما برتريد، اگر مومن باشيد. از رهبر، عصاره مكتب، بياموزيم كه چون كوه، استوار در مقابل دشمن و همچون كاه در مقابل خدا ميايستد و ما هم در مقابل مصايب بايد مثل كوه محكم باشيم.
قبل از عمليات والفجر مقدماتي قرار شد كه عدهاي از مسئولين و فرماندهان نظامي جنگ، ديداري با حضرت امام خميني(ره) داشته باشند، اما شهيد بقايي گفته بود كه بايد براي شناسايي اين عمليات در منطقه بمانيم، به همين دليل او به همراه عدهاي ديگر از جمله شهيد حسن باقري در منطقه عملياتي ماندند و صبح روز بعد به اتفاق ايشان و چند تن از فرماندهان ديگر با دو دستگاه جيپ جهت شناسايي منطقه به طرف محل مورد نظر حركت كردند.
شهيد بقايي در طي مسير مشغول تلاوت قرآن و حفظ سوره والفجر بود. او به كمك يكي از دوستانش اين سوره شريفه را از حفظ ميخواند. پس از رسيدن به مقصد، همگي از ماشين پياده شده و به طرف سنگر ديدهباني حركت نمودند. ايشان در بين راه به برادران همراه ميگويد: آيا ميشود انسان به اين درجاتي كه خداوند در قرآن فرموده است، برسد كه:
«يا اَيتهاالنَّفس المُطمَئنَّه ارِجِعي الي ربِّكِ راضيَهً مرضيهً فَادخُلي في عِبادي وَادخُلي جَنَّتي»
و آيا خدا توفيق اين امر مهم را به انسان ميدهد كه به آن مرحله عالي نايل گردد؟
هنوز كلام مجيد به انتها نرسيده بود كه خمپاره دشمن به نزديكي آنان اصابت كرد و او جواب سئوال خود را با فوران خون مطهر و قطع پاهايش دريافت نمود و بدين سان عاشقانه و خالصانه به سوي پروردگار خويش پرواز كرد و به درجه قرب و رضوان الهي دست يافت. سرانجام سردار سرلشكر دكتر مجيد بقايي، نهم بهمن سال 1361هنگام شناسايي منطقه عمليات والفجر مقدماتي، همراه غلامحسين افشردي (حسن باقري) به شهادت رسيدند.
سردار رشيداسلام "مجيدبقايي " جانشين يگان نيروي زميني سپاه به رعايت مسائل شرعي در مبارزه بانظام طاغوت بسيار معتقد بود . يكياز همرزمان او مي گويد :
قبل از انقلاب اسلامي ، ما براي تهيه باروت به شوره نيازداشتيم . روزي مجيد به مت پيشنهاد كردكه از مغازه پدرم تهيه كنم ، ولي خريد آشكار آن ، قضيه را تا حدي فاش مي كرد و پدرم مي فهميد . در عين حال ، مجيد تاكيد مي كرد كه ما با توج به مسائل شرعي ، حق نداريم . بدون رضايت او از مغازه پدرت شوره برداريم . اگر چه من بي اطلاع او مي توانستم با پرداخت پول ، شوره تهيه كنم ، ولي او افراد متعددي را با بهانه هاي مختلف براي خريد شوره فرستاد و شوره مورد نياز را تهيه كرد .
سردار سرلشكر " محسن رضايي " كه از دوستان قديمي شهيد مجيد بقايي است ، مي گويد :
برادر مجيدبقايي درعمليات طريق القدس به صورت يك رزمنده ساده شركت كرد ؛ با اينكه فرمانده سپاه و محور عملياتي شوش بود . از او در اين عمليات به مدت سه روز خبري نبود . همه به دنبال خبري از او بودند. پس از سه روز او را تشنه و گرسنه در نخلستانهاي شمال شهر بستان يافتند ؛ در حالي كه مرتب ذكر خدا را بر لب داشت .
يكي از دوستان مجيد مي گفت :
در آخرين ماموريت شناسايي كه با ايشان همراه بوديم ، طبق معمول با قرآني كه در ماشين هميشه به همراه خود داشت، سوره والفجر را حفظ مي كرد و از من مي خواست كه از او امتحان كنم كه آيا سوره را درست حفظ كرده است يا نه . آنگاه پيوسته زيرلب زمزمه مي كرد : " يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي ."
چند لحظه بعد در ديدگاهي كه از آن به مواضع دشمن نگاه مي كرد ، با نثار دو پايش جاودانه شد .
آخرين سخنش بعد از شهادتين فرياد يا حسين بود .
از سجاياي اخلاقي مجيد يادآوري خاطرات همرزمان شهيد خود بود .او در دفترچه خود اسامي 39 نفر از شهدايي را كه مي شناخت به ترتيب شهادت يادداشت كرده و هميشه بدانها مي نگريست و مي گفت :
ما در قبال خون شهيدان مسئول هستيم .
خداوند او را چهلمين نفر آن ليست مقدس قرار داد .
يكي از همرزمان سردار شهيد اسلام مجيد بقايي مي گويد :
قبل از انجام عمليات مقدماتي والفجر ، قرار بود عده اي از مسئولان نظامي با امام ملاقاتي داشته باشند . مجيد با اينكه دلش براي ديداري محبوب خود پرمي زد ، گفت :
ما بايد اتمام شناسايي اين عمليات در منطقه بمانيم .
او حتي يكبار براي خداحافظي از پدر و مادرش تصميم گرفت به بهبهان برود . شبانه حركت كرد ، ولي پس از طي حدود چهل كيلومتر، از ادامه سفر منصرف شد و برگشت . علت را از او جويا شديم . گفت : در بين راه به خاطرم رسيد كه در اين عمليات بايد بيشتر كار كنيم . احساس كردم به جاي رفتن به بهبهان اگر پيش بسيجيها باشم ، بهتر است .
همان شب باسردار شهيد حسن باقري جهت شناسايي به فكه رفتند و در همان روز هر دو باهم به شاخسار جنان پركشيدند .
خانواده مجيد گفته اند :
مجيدكه دانشجوي رشته پزشكي بود تا مدتها به ما نمي گفت كه مسئوليتش درسپاه و جبهه چيست . ما حتي
نمي دانستيم كه او به جبهه مي رود . هروقت از او مي پرسيديم چه كاره اي ؟ پاسخ مي داد :
در اهواز مي گرديم !
با اينكه چندبار مجروح شد ، اما چيزي از خود بروز نمي دادو پس از مداوا با حالت عادي به خانه برمي گشت . ما بعدها متوجه مي شديم كه او مجروح شده است .
برادر مجيد مي گويد :
مجيد در عمليات طريق القدس فتح بستان به مدت سه روز در محاصره كامل دشمن بود ، اما با زيركي خاصي بالاخره خود را به نيروهاي خودي رساند ؛ با اينكه در اين محاصره نيروهاي عراقي چنان به او نزديك شده بودند كه كار براي اسارت او به درگيري لفظي هم كشيده بود .
با اين همه هنگامي كه به خانه بازگشت ، با هيچ كس موضوع محاصره خود را مطرح نكرد و ما بعد از مدتها به واسطه نوار مصاحبه اي كه از تبليغات جبهه و جنگ به دستمان رسيد ، از موضوع مطلع شديم .
شهيد مجيدبقايي مي گفت :
در عمليات فتح بستان ، حدود 60 نفر بوديم كه در نزديكي امام زاده زين العابدين در محاصره تنگ دشمن در گودالي موضع گرفته بوديم . عراقيها براي اسارت ما هر لحظه نزديكتر مي شدند و گفتن :
تسليم شويد !
حتي يك نفر برآمد كه ما را بگيرد و ببرد، ولي يكي از برادرها به نام آلوگردي كه از سپاه اهواز و آرپي چي زند بود ، از جا بلند شد و با شهامت و شجاعت خاصي با فرياد " الله اكبر " به آن نفر بر شليك و آن را منفجر كرد ودر همين عمليات مزد جهاد خويش را باشهادت در راه خدا گرفت .
سردار سرلشكر محسن رضايي مي گويد :
يكبار در قرارگاه خاتم ، بعد از جلسات طولاني كه با برادران ارتشي داشتيم از شدت خستگي به خواب رفته بوديم . اواسط شب حدودساعت 5/2 احساس كردم سرو صدايي مي آيد . برخاستم و قامت بلند مجيدبقايي راديدم كه دستهايش را به سوي خداوند بالا برده بود و باخدا مناجات مي كند .
با ديدن اين منظره خيلي به حال او غبطه خوردم . چون او هم مثل همه ما خسته بود .
يكي از دوستان اين سردار شهيد گفته است :
روزي در يكي از محورها با برادر بقايي در حال حركت به طرف خط بوديم كه مشاهده كرديم بسيجي كم سن وسالي در كنار جاده نشسته و منتظر ماشيني است كه با آن به خط برود . مجيد با وجودي كه خيلي عجله داشت، گفت: " نگه دار . "
بعد از ماشين پياده شد و با آن برادر بسيجي متواضعانه صحبت كرد و در آخر به او گفت : " چيزي از من نمي خواهي؟"
بسيجي نوجوان كه از مهرباني مجيد به وجد آمده بود به مجيد گفت : " كلاهت را بده ."
بقايي كلاهش رابا شوق به او تقديم كرد و به من گفت : " يكي از رموز موفقيت ما در جنگ قدرداني از نيروهاي مردمي است .
مجيد با حقوق مجردي ناچيزي كه از سپاه مي گرفت ، زندگي خود را مي گذراند و وقتي به شهادت رسيد ، خيلي از حقوقهاي عقب مانده اش را از سپاه نگرفته بود . او مي گفت :
وقتي به اين حقوق احتياج ندارم ، چرا آن را بگيرم چون تشكيل خانواده نداده ام ، همين مقدار براي من بس است .
مجيد پولهايي را كه مي گرفت ، صرف خريد كتاب مي كرد و معتقد بود كه بايد به اندازه نياز از بيت المال مصرف كند.
راوي: برادرشهيد (حميد بقايي)